تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علی سنجری ژوژکیان

در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توامغم تنهایی

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام.

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من،

گیسوان تو شب بی پایان،

جنگل عطرآلود.

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال.

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم .

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه من؛

گرم رقصی موزون.

کاشکی پنجه من،

در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.

چشم من، چشمه ی زاینده ی اشک،

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.

شب تهی از مهتاب،

شب تهی از اختر،

ابر خاکستری بی باران پوشانده،

آسمان را یکسر.

ابر خاکستری بی باران ، دلگیر است .

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت،

افسوس! سخت دلگیرتر است.


 


برچسب‌ها:

  • کوفه | آنک بات